تبلیغات
خاک ریز توبه - مطالب داستان های کوتاه، شیرین و جذاب

   خاک ریز توبه

     

بهلول
آورده اند که بهلول بیشتر اوقات در قبرستان می نشست
روزی هارون که به قصد شکار از آنجا میگذشت از وی پرسید:بهلول اینجا چه میکنی؟
بهلول گفت:به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند ،نه از من توقعی دارند ونه من را آزار میدهند.
هارون گفت:آیا با دیدن قبرستان ،می توانی از پل صراط و سؤال و جوابش مرا آگاهی دهی؟
بهلول گفت:در همین محل آتشی بیفروزید و سینی فلزی بر روی آن نهید تا داغ شود ،پس به هارون گفت: من با پای برهنه بر آن می ایستم و نام خود وهرچه دارم و هرچه امروز خوردم و آشامیدم ذکر می نمایم ،تو نیز باید چنین کنی…
پس روی سینی ایستاد به سرعت گفت:بهلول و خرقه ای و نان جو و سرکه و فوری پایین جست.
چون نوبت به هارون رسید در معرفی نامش آنقدر بر سینی ایستاد که پایش بسوخت و طاقت نیاورد وبیفتاد.
آنگاه بهلول گفت: ای هارون این نمونه دنیوی سؤال و جواب آخرت است.
آنها که درویشند و از تجملات دنیا بهره ای ندارند آسوده از پل صراط بگذرند و آنها که پایبند دنیا بوده اند میسوزند و گرفتار میشوند





طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:بهلول،

[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظرات() ]


افسوس تکراری
پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار

خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه

میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید




طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــمـون() ]


روش شناخت شیطان
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که

 انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم

دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.

 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش

جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ....



ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:روش شناخت شیطان،

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــمـون() ]


وعده
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى

 را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر

وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در

کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس

گرم تو مرا از پاى درآورد!




طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:وعده،

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظرات() ]


ارزش ملک و سلطنت
روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.


خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که

مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه

 می‌دهی؟

گفت:...

صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه

می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است،

 تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.




طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:ارزش ملک و سلطنت،

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــمـون() ]


خود کشی
کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی

خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه

کردمو مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام

نزدیک کردم، وبویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از

اینده در ذهنمدرخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم

و سوراخ ایجادشده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان

چنان حقیقی بود کهگویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن

شدم که هنوز این کار را نکرده ام.در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در

دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه  مزه میکردم،با خودم فکر کردم:

اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،

پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.




طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:خود کشی،

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــمـون() ]


سوال مرد انگلیسی

یک روز یک مرد انگلیسی از یک شیخ مسلمان پرسید:چرا در اسلام زنان

مسلمان اجازه ندارند با مردان مصافحه کنند؟

شیخ گفت: آیا تو میتوانی دستهای ملکه الیزلبت را بگیری؟

مرد انگلیسی گفت: 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:سوال مرد انگلیسی،
دنبالک ها:تعدا بازدید کننده،

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگـــــــــــــمون() ]


بیاندیشیم

1٫ مرد را به عقلش نه به ثروتش

۲٫ زن را به وفایش نه به جمالش

۳٫ دوست را به محبتش نه به کلامش

۴٫ عاشق را به صبرش نه به ادعایش

۵٫ مال را به برکتش نه به مقدارش

۶٫ خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

۷٫ اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

۸٫ غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

۹٫ درس را به استادش نه به سختیش

۱۰٫ دانشمند را به علمش نه به مدرکش

۱۱٫ مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

  


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:بیاندیشیم،

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 02:09 ق.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــــــمون() ]


داستان های شیرین و جذاب 1

داستان اراده محکم و همت بلند یک دختر

داستان در مورد دختر کوچکی است که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده

فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس،

ضعیف و شکننده ای بود.


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگــــــــمون() ]


داستان های شیرین و جذاب 2

بدبختی یعنی این!

مدتها بود گوشه گیر شده بود. پسر جوان در حالی که گوشه اتاقش روی تخت کز

کرده بود به بدبختی هاش فکر می کرد. به اینکه چرا باید اینقدر تو زندگیش زجر

بکشه. چرا خودش یه اتومبیل نداره و خونه شون تو یکی از محله های بالا شهر

تهران نیست. 


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:داستان های شیرین،

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگمــــــتون() ]


داستان های شیرین و جذاب 3

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار

پایشقرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در

داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه

بگیردتابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را

کنارپای او گذاشت و انجا را ترک کرد


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه، شیرین و جذاب،
برچسب ها:داستان های شیرین،

[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ مرتضی ]

[ نظر=بهتر شدن وبلاگـــــــــمون() ]